نشست
نشست و ترس در دیدگانش بود
به فنجان واژگونم به دقت نگریست
گفت: پسرم اندوهگین مباش
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم به یقین شهید است
آن که در راه محبوب جان بسپارد
پسرم، پسرم
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
و تو گرفتاردر میان آب و آتش
با وجود تمامی سوزش ها
و با وجود تمامی پی آمدها
و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
پسرم، عشق بر جای می ماند
پسرم، عشق بر جای می ماند
در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
لبانش چون خوشه ی انگور
و خنده اش نغمه ی مهربانی
موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته
محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
هر آن که از پرچین باغش بگذرد
و گره ی گیسوانش را بگشاید
پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
پسرم
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
چه سخت است پسرم، زنی را بخواهی که نام و نشانی ندارد
پسرم پسرم
* نزار قبانی
این روزها خیلی کم می نویسم و از اون کمتر به دوستانی که میان و نظر میدن سر می زنم ، همین ها هم باعث شده از روزی 100 بازدید به روزی حداکثر 10 بازدید برسم ... ولی از همان انگشت شمار دوستانی با وفایی که هنوز هم می آیند و اینجا را می خوانند به مقادیر فراوان ! سپاسگذارم و بدانند که نام و یادشان در ذهنم خواهند ماند.
می خواهم اینجا را تغییر بدم ، تغییراتی کلی و اساسی ... زمانش را نمی دانم ، فقط می دونم که این روزا واسم سخت ترین کار نوشتن از خوده ... می خوام اینجا رو شخصی ترش کنم ، شاید اصلا یه وبلاگ دیگه زدم و رفتم اونجا پی نوشتن های شخصی ام ... فعلا که اتفاقی نیفتاده و من هنوز اینجام و اینجا هم تغییری نکرده ، آمدم بگویم وبلاگ دیگری درست کرده ام که نوشته های تخصصی ام رو اونجا می نویسم ، فعلا که توش نقد فیلم نوشتم و چند تایی اش هم تو روزنامه تهران امروز چاپ شده ، دوست دارم بیاین اونجا و نظر بدین ، ایراداتم رو بگیرین تا کمترش کنم :
در خبرها خواندم ، احمد رضا احمدی غزیز در سی سی یو بستری ست ، به یاد دفترچه ای افتادم که سرشار از شعر ها و نوشته های دل انگیزش است و گاه و بیگاه سراغ اش می روم و کمی از واقعیت کسل کننده اطاطم رها می شوم :
* تیتر مطلب شعری از یدالله رزویایی
1- :بی تابی کودک وادارم می کند تا درآغوش گیرمش و برایش اینگونه بخوانم :
اشکهايت را نگاهدار
تا براي گريستن
كم نياوري
دنيا چروكيدهتر از پستانك توست
كوچكتر از تصور تو
بازيتر از بازيهاي تو.*
2- روبه روی آئینه می ایستم ، خود را نمی شناسم ، از خود می پرسم ،"آیا این منم ؟" جوابی ندارم ، نجوایی درونم زمزمه می کند:
من در برهوتم
برهوت در من است
همهي اشياي گم شده
قطارهای دير كرده در من است**
3- نیمکت زرد پارک جای پیر مردی ست که بیشترین ساعات اش را به تنهایی روی آن می گذراند و مدام ساعتش را نگاه می کند ، شاید در انتظار اتفاقی ست ؟ به لب هایش خیره می شوم ، زیر لب می گوید :
خداوندگارا!
زمين خود را نگاهدار
از بس كه چرخ خورده
دارد بالا ميآورد.***
* شعری از ابوالقاسم تقوایی
** شعری از الیاس علوی
*** شعری از ابوالقاسم تقوایی
hey you,out there in the cold
getting lonely,getting old
can you feel me?
hey you,standing in the aisles
with itchy feet and fading smiles
can you feel me?
hey you, dont help them to bury the light
dont give in without a fight.
hey you,out there on your own
sitting naked by the phone
would you touch me?
hey you, with you ear against the wall
waiting for someone to call out
would you touch me?
hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home
but it was only a fantasy.
the wall was too high,
as you can see.
no matter how he tried
he could not break free
and the worms ate into his brain.
hey you,standing in the road
always doing what you 're told,
can you help me
hey you , out there beyond the wall
breaking bottles in the hall
can you help me?
hey you ,don't tell me there is no hope at all
together we stand , divided we fallآ